![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
تمام این راهها که رفتهام به خیال تو بوده است. اینجا روبرویم، میان من و قلمم، میان چشم و پلکم، میان مغز و ذهنم، میان من نشستهای و میبینی از درد قلم میگیرم، از درد دفتر باز میکنم، از درد مینویسم. اما تویی که میان منی و از همه که فراتر از پوستم را ندیدهاند، بهتر میدانی، نه، اصلا خودت هم میدانی که فقط تو میدانی نه هیچکس، نه هیچ چیز دیگر. تویی که میان منی، میدانی این دردها کاهش نمییابند هرچند قلمهای فرسایش یابند، هرچند مغزم سایش، هرچند پایم شکسته، دلم به گل نشسته.... کاهشی نیست این افزایشها را، چه سنگین تمام میشود بر شعور دویدن و نیافتن و هرچه بیشتر، کمتری که توهین زمین است. مغزم درد میکند، خدایا این غده دردمند را برمیداری؟ از همان ابتدا معلوم بود به همه راهها فقط من نمیدانستم، این همه سال راهها سر به سرم گذاشتهاند، از هر طرف که زودتر مینمود، رفتهام. جادهها بیحق، بیاجازه با پاهایم شوخی کردهاند، شوخیای که به دل نمینشیند. برای هیچ آسفالتی فرقی نداشت که این قدمها امید داشتند، استوار بودند... این قدمها میخندیدند روزگاری.... از خستگی، خستهام. از قلمم که خیال کرده است تنها او را دارم و چه ساده است این قلم که یکبار آبی مینویسد، یکبار سیاه و یکباره تمام میشود و قلم دیگر میرسد با شکل دیگر، رنگ دیگر. از فکر بیزار شدهام. از عقل که خیال میکرد میفهمد. از عشق که خیال میکرد عطیهایست کیمیاگر. عشق، از هر روزن که آغاز شد از همان روزن سیل روان شد و برد.... تویی که درون منی، منی که بوضوح نیستم. آشکارا این تویی که میبینی، میشنوی، آگاهی، تنها نمیدانم این وسط چه کسی است که اینگونه خشم گرفته بر این کاغذ نازک آواره. نمیدانم این میان چه کسی است که بغض کرده و با سدها لجبازی میکند. سیلی به صورت اشک میزند. اینگونه که بیاهمیتی سایه بر اهمیت انداخته سبکی چنان سنگینی میکند که در انفجار میافتی. این سبکی پرواز نیست، این سنگینی نشست نیست و این انفجار بیهوده مقاومت میکند در برابر احتضاری که مرگ نیست، زندگی نیست. مغزم درد میکند، خدایا این غده دردمند را بردار؟!.... تویی که منی، بایست و از فکر و عشق و عقل مرغوبی که در شش روز ساختی، شش قطره در جهل جهان بریز. تویی که منی از پوست که برم داری قلم و جاده و جهان، از فکر که برم داری عقل و عشق و خیال، از من که برم داری کائنات آسودگیاند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|