![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
انگار پيرترين آدم روي زميني و زمين از رويت غلت خورده و گذشته است. حوادث را به طور هراسانگيزي ميشناسي و بهتر از سلولهاي زمين ميفهمي زلزله را. ميداني چه زماني دقيقا دريا سر ميرود و دنيا را آب برميدارد، مثل آدم پيري كه با مرگ اجبار آشنايي نزديكي پيدا كرده است. پر از تجربههايي كه با هيچكدام نميتواني سدها را حفظ كني و زمين را از گزند ويراني نجات ببخشي، مثل تاريخ شدهاي كه هيچ كاري از دستش برنميآيد براي خودش... . مثل تاريخي كه دلش پر از تكه آجر و پارههاي آهن است، پر از مرده، پر از فصل، مثل تاريخ سرش گيج ميرود و ظرفيت خرابياش هر روز بالاتر ميرود، هي خرابتر ميشود، هي پيرتر، هي به تاريخ شبيهتر....
با هر ستاره دلش هزار راه ميرود، هزار پاره برميگردد، با ستاره ديگر هزار راه ديگر ميرود، هر پاره، هزار پاره برميگردد. خود را به هر راه ميزند نميتواند ريزش ستارهها را ناديده بگيرد، اگر آسمان فقير شود از پس هزينههاي هنگفت شب برنميآيد.
طاقت شب را نداري؟ طاقت روز را نداري؟ طاقت نداري؟ بيخوابي، بيرحمانه به تاريخت دستبرد زده است؟ هر لحظه فقيرتر، آسمان فقيرتر، خواب دورتر، خواب.... دورتر.... خواب.... چشمهايش ميسوزند. صبح كه ميرسد همه چيز قرمز است، چشمها، افق و دلي كه از سلولهايش فريادهاي خفيف ميشنوي....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|