![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
«روح زندانی من، تشنه قرنهای بیباران! کوزهها را همچنان خشک و غبارآلود بازگرداندهام. شرم دارم که آنها را به تو - که در بازگشت بیامید من از این هجرت ناکام به دیدارم خواهی آمد- پس دهم. کوزهای را پر از اشک کردهام و کوزهای را پر از خون، این دو را نگاه میدارم. و تو، تشنه مجروح و عزیز من! چشمهایت را به من مدوز! ببند، من از دیدن آنها رنج میبرم.
تا سحر اي شمع بر بالين من امشب از بهر خدا بيدار باش سايه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش . . . . اندر اين زندان، من امشب، شمع من دست خواهم شستن از اين زندگي تا که فردا همچو شيران بشکنند ملتم زنجيرهاي بندگي»
(سالروز آغاز پرواز) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
از هر مویی که بیشتر خوشتان آمد زودتر به باد دهید تا جهان را بادهای سیاه و زرد بگیرد و درختان بخشکند، تا گلها اشتباهی نگیرند دنیا را با باغ، تا ستارهها شب را با آسمان، تا من، خودم را به جای جهان، آنقدر که آب آمد و همه قارهها را گرفت، اما قارهها را نبرد، غافل از اینکه قارهها به درون من فرو رفتهاند ، غافلم، همیشه خودم را به غفلت میزنم و با شکستن هر سد، چشمها از درد باز میشوند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|