![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
راه به جایی نمیرسد با شعر با شهر هم این کنج برایم هم شعر شده است هم شهر خودش کتابی است که تجدید میشود هر شب
با این برف سبز که نشسته است بر درختان بهتر است شکوفهها
زیر این ملافه سفید برویند زیر همین ملافه بمیرند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
امشب را نباید در شمار شبها آورد، انگار خورشید کوشهای پنهان شده است. لای کتابها، زیر پتوی من، و قصد دارد در ثانیهای که همه شب را باور کردهاند دست تو را بگیرد و از پشت پنجرهها همه را غافلگیر کند. با تو میروییم اما نمیدانیم که رنگ گلهای ما، همرنگ گلهای تو نیست و از چشمهای که تو آب نوشیدهای سیراب نشدهایم. این چشمه خشک و "تو"، درختی که با پاییز رفت و هر چه بهار منتظر ماند بازنگشت از زیر برفها. بهار شروع نشد و به دنبالت، تابستان و پاییز و زمستان، و به دنبالت، سالها روان شدند. امشب در شمار بیشمارگی نیست.
(دوم اردیبهشت)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|