تبليغاتX
fahimpoet
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

 

آسمان هم ديگر رعايت درخت‌ها را نمي‌كند، بي‌هوا طوفان مي گيرد و موی درختها را به باد مي‌دهد. انگار تمام دغدغه‌اش همين چند برگِ زردِ اين درخت ساكت شده است. خودش با تمام اموالش، زيباترين حالت درخت را وقتي ديده‌اند كه هيزمش شعله بكشد، مهم نيست گرمابخش شود يا نه، مهم نيست روشناي راه باشد يا نه، اما مهم است، بسوزد....

اين اشتباه ديگر از آسمان هم طبيعي‌ست و نمي‌داند اين درخت موميايي، سالهاست تابوتش را ترك كرده و تمام قبرستان را گذاشته براي بازماندگان....

 

    

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  توسط فهیمه دهقان | 

 

 انگار پيرترين آدم روي زميني و زمين از رويت غلت خورده و گذشته است. حوادث را به طور هراس‌انگيزي مي‌شناسي و بهتر از سلولهاي زمين مي‌فهمي زلزله را. مي‌داني چه زماني دقيقا دريا سر مي‌رود و دنيا را آب برمي‌دارد، مثل آدم پيري كه با مرگ اجبار آشنايي نزديكي پيدا كرده است. پر از تجربه‌هايي كه با هيچ‌كدام نمي‌تواني سدها را حفظ كني و زمين را از گزند ويراني نجات ‌ببخشي، مثل تاريخ شده‌اي كه هيچ كاري از دستش برنمي‌آيد براي خودش... .

مثل تاريخي كه دلش پر از تكه آجر و پاره‌هاي آهن است، پر از مرده، پر از فصل، مثل تاريخ سرش گيج مي‌رود و ظرفيت خرابي‌اش هر روز بالاتر مي‌رود، هي خرابتر مي‌شود، هي پيرتر، هي به تاريخ شبيه‌تر....

 

             

با هر ستاره دلش هزار راه مي‌رود، هزار پاره برمي‌گردد، با ستاره ديگر هزار راه ديگر مي‌رود، هر پاره، هزار پاره برمي‌گردد. خود را به هر راه مي‌زند نمي‌تواند ريزش ستاره‌ها را ناديده بگيرد، اگر آسمان فقير شود از پس هزينه‌هاي هنگفت شب برنمي‌آيد.

 

طاقت شب را نداري؟ طاقت روز را نداري؟ طاقت نداري؟ بي‌خوابي، بي‌رحمانه به تاريخت دستبرد زده است؟

هر لحظه فقيرتر، آسمان فقيرتر، خواب دورتر، خواب.... دورتر.... خواب.... چشم‌هايش مي‌سوزند.

صبح كه مي‌رسد همه چيز قرمز است، چشم‌ها، افق و دلي كه از سلولهايش فريادهاي خفيف مي‌شنوي....  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387  توسط فهیمه دهقان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک می‌رسد. نومیدی هنگامی که به مطلق می‌رسد، یقینی زلال و آرامبخش می‌شود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطراب‌ها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جاده‌ها همه خلوت، راه‌ها همه برچیده و چه می‌گویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیده‌ام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
رسول يونان
عطاالله مهاجراني
قیصر امین‌‍پور
حسین پناهی
دکتر علی شریعتی
ابوالفضل پاشا
اسماعیل امینی
شمس لنگرودی
سیدعلی صالحی
امیر سربی
سروش مشایخ
محمدرضا طاهری
سمیرا نوروزی
سیدالیاس علوی
علیرضا راهب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM