![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
وقتي بدون لالايي آن سالهاي كوتاه و دستهاي بيحصار مادربزرگ بايد به رختخواب برگردي و اگر تا صبح بيدار ماندي، نبايد در رختخواب بماني، چطور مثل همان سالها ميشود قدم پيش گذاشت در آغوش روزي كه بيخبر آغاز شده است و نميداند نبايد غروب كند و نميداند ديگر از شب ترسيدهام، شبي كه مغرور ميآيد، مغلوب ميبرندش.... كاري به كارت ندارم. آنقدر ببار كه خودت هم غرق شوي، كه لبه دريايت به لبه آسمان برسد، آنقدر كه من زير آب زندگي كنم. كاري به كارت نداشتم از اول، آنقدر غصه جمع كن كه دنيا را شادي بردارد و تو را.... چه كاري ميتوانم به كارت داشته باشم. تو مغلوبتر از آني كه لبخند بزني و از درد، سردرد نگيري.... ايستاده و نشستهاند، گاه دست ميزنند، گاهي جيغ ميكشند و با تمام قوا لحظات زنجير ميكند پاهايشان را و ميخ را در تنگ و تاريكترين سلول دنيا ميكوبد.... دلم ميسوزد براي لبخندهاي نيمهساخته، براي دلهايي كه تا آخر نميروند هيچ وقت.... و مغزهايي كه تيرگي را با شب اشتباه گرفتهاند. دلم گرفته است. افسوس شاعر نيستم وگرنه تا صبح براي خوابت تلاش ميكردم. گوشهاي ميايستم و تكيهام را به اولين ديوار مردد ميدهم و سرم را ميكوبم به سينهاش، تلاش ميكنم كه بميرم و صبح با قلبي متلاشي در آغوش خدا بستري ميشوم. ايستاده و نشسته، دست ميزنند و ديوار آزادانه زندگي ميكند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|