![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
در گذر طوفان، مثل درخت ایستاده ام. طوفان مثل راهزن به من می زند و من مثل کاروان برگهایم را از دست می دهم. همیشه بعد از سرطان پائیز، پتوی سرد برف منتظر درخت هاست.یکبار نیست که طبیب مهربانتری به بالین شان بیاید و بهار همیشه وقتی می رسد که مرگ، خانه را خالی کرده است....
مثل نوزادی که از اتفاقش اشک می ریزد می نشیند و پا به پای شب پیر می شود هر بار در اعماق تاریخ تازه اش مرگهای کهنه کشف می کند
مثل نوزادی به بهانه آب به بهانه خواب فریاد می کشد بر سر مادرش .... سرانجام مادرش را رها کرده است و سراب آبهایش را و مثل نوزادی بی خواب فریاد می کشد بر سر صحرا
از قبرستان تنها چند تکه سنگ مانده و پاره استخوانی از قلبش .... مثل نوزادی ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
دلم خونست می دانی برادر دلم خونست از این می نویسم . . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|