![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
گوشهایم را بگیرم، چشمهایم را ببندم، زبانم را لال.... این تونل های پیاپی مثل خواب سیاهند و طول دوامشان مثل این عمر بیهوده، کنار دستم دراز می کشد و مرا در تنهاییم حرام می کند. شلوغست دنیا، به شیوه ای غریب اطراف را پر می کند می کند از آدم و خالی می کند از انسان.... دلم گرفته است. می خواستم در را بشکنم و تا دور بدوم، آنقدر که سوت قطار تمام شود و کابوسها و .... می خواستم شیشه را.... نگذاشتی و در صندوقی از مرگ نشاندی. حالا قطار از روی صندوق می گذرد، آدم ها از روی صندوق می دوند و مرگ گرمتر در آغوش می گیرد صندوق تهی را.... عجیب تنهاست این مرگ. بیهوده تشییع کردم خودم را، بیهوده این مرگ رسمی شد. وقتی فرصت مرگ را از دست داده ای باید همه قطارها را بدرقه کنی....
آب بودم بخار شدم به شوق آفتاب .... اینجا شبیه سلولهای زندانیست که جای پنجره بر دیوار و انزوای صندلی خالی روبرو را از یادمان می برد صدای قدم زدن در تمام سلولها و تکلیفی که معلوم نیست کی؟! .... صورتت را سرخ می کند سوزش باد و به همین سادگی سکوت می کشی روی آتشفشان و طلوع می کنی در خوابهای طولانی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
گاه آنقدر دور شده ای، پیاده، که دیوارهای غریبه تو را به خودت می خوانند. اما بی فایده است. شهرها تو را گم کرده اند، و هر چه به عقب برمی گردی راه، بیراه تر می شود، نام ها کمتر. انگار از اینجا نیامده بودی، انگار تو نبودی که اینهمه عمر را از سر گذراندی.... همیشه پدر برای محبتش یکی کم می آورد، اما نیست، توی اتاقها، توی حیاط شب، کنار دستش، و مادرم .... همه دنیا را زیر پا گذاشت....
مسیرهای بسته را با معجزه هم نباید باز کرد. اگر برفی ببارد، اگر کوهی از مقاومت ریزش کند؟! مسیرهای بسته را قانع شده ام به بسته بودن، قانع شده ام آسمان ابری شود، هوا بگیرد، اما .... باران نبارد. اگر دلی گرفته باشد، پهنای آسمان و درازای جاده که نمی توانند تنگ شوند. کدام قانون حق دل را ادا می کند که معصومیت آسمانی به این زیبایی؟!.... ■ آنقدر به این میله های محکم خو می کنیم که آزادی، تداعی پرتگاهیست که تو را می بلعد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|