![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
طنز تلخیست به خود تهمت هستی بستن آنکه خندید چرا؟ آنکه نخندید چرا؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
یاد تو هر لحظه با من است، اما یاد انسان را بیمار می کند. به یاد بیاور که در این لحظه نیاز من به تو، نیاز من به تمامی ذرات زندگیست. هلیا، به من بازگرد! من لبریز از گفتنم نه از نوشتن. باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی. دیگر تکرار نخواهد شد. هلیا، من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت. زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت. خواب ... تنها خواب ... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد ... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ شب از من خالی ست، هلیا ... شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست ...
(بار دیگر شهری که دوست می داشتم)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|