![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
"قطاری که نتواند ما را از اینجا ببرد، قطار نیست" دلم را گرفته اند این بارهای سنگین، دلم را تنگ کرده اند این چشم های دریده در غربت شبانه دشت بی مهتاب، از میان هزاران خواب بیهوده، تو را به درد زوزه می کشد، گرگی که از چشم جنگل انداخته است خودش را، گرگی از چشم ها گریخته است تا بی دغدغه صداها اشک بریزد، از روی این صخره که دست هیچ چشمی به آن نمی رسد. گرگی که دندانهایش را تیز کرده نه برای خرگوشها، که برای دریدن خودش از دست سنگهایی که یکی یکی شیشه های خانه اش را پائین آوردند، در را شکستند و تختخوابش را به آتش کشیدند. گرگی تنها در میان جنگل، در میان گرگها، حتی. زوزه می کشد، هنوز هم، هر شب هم، اشک می ریزد، هنوز هم، هر شب هم، اما، نمی میرد، هنوز هم.... هر شب هم.... تا دلش خنک شود دشت، زندگیش آرام....
(18/2/87)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
چشم هایم را بخشیده ام به باران دیگر زور این غرور به سنگینی سکوت نمی رسد
سرد شده ام و علف های هرزه از ترک های سنگ بیرون زده اند به پای تو نوشته ام این نام ها را . . . .
چشم ها که بسته باشند زلزله بهتر جواب می دهد و گفته باشم از آمدنت بی خبرم می توانی برگردی با خاک با شیشه یا با سقف
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
آن شکفتن عجیب نشانه آشکار این سکوت غریب بود خاکها هم اگر کنار بکشند تقصیر اردیبهشت کم نمی شود
به تعداد همه دانه های مرگ می بارد و دور و دورتر می رود لبخندهای کمت ناگهان.... سکوت می کنی
انگار مرا شناخته ای....
از پس این خاک قطور حرفها معنی دلخواهشان را می گیرند و اشک ها یادآور باران نیستند
پتویی از جنس این دانه های سرد خواسته است دلم خواسته است تو را از پس این خاک ناگهان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|