![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
سیمرغی که برای خودش هیزم جمع می کند و قصد ندارد که دیگر از آتش برگردد. این بنای عظیمیست که بر ویرانه های باغهای تخیل ستون بسته است.
اگر به میهمانی ای دعوت می شویم٬ میهمانیم٬ اما٬ اگر به میهمانی ای دعوت شویم که به اجبار میزبانیم٬ برای پذیرایی بجز خشم چه می توان داد؟ بجز اشک چه می توان؟ بجز فرار؟.... معنای اینهمه با هم چیست بجز با دار آمیختن با دست های خود-----اگر فراموش می کردم. اگر می گذاشتی فراموش کنم راحتتر فرار می کردم٬ آسانتر می مردم٬ با طناب٬ با خنجر٬ با سرنگ٬ با....تو.... دیر وقت است. سکوت تاریکی راه دل کندن را سخت بسته و تا صبح برسد سو از چشمهایی نگران رخت بر می بندد....
بهار اینبار با زبان زور آمده است من بال دارم و اینکه راه می رود خستگیست
من بال دارم اگر بگذارند در می آورم و تا نقطه دورترین آسمان یکسره می پرم
این خلوت شگفت میهمانهای مرده را احترام نمی گذارد و بر مزار خود لجوجانه خاک می ریزد تا سرش به سنگ بخورد و بال درآورد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
در باران نشسته ام و انتظار دارم همه قطره ها شانه ام را تکان دهند این باور خیس اتفاق سردیست که همه راههای زمین را ختم به خیال می کند خط های باران بر تنم فرو رفته است و این خون بی تفاوت جانم را به دوش می کشد و می برد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|