تبليغاتX
fahimpoet
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

     

 

دستي يقه ات را مي گيرد و پرتاب مي شوي در ميانه جمع همه خاطرات خشمگيني كه تكرار نشدن را به گردن تو انداخته اند. دوباره دستي به خشم گريبانت را مي گيرد و بلندت مي كند و به زير مشت و لگد هاي حس تنفر زمين و آسمان آوار مي شوي و باز مي افتي .... گيج و گنگ، هيچ چيز نمي فهمي و ناي دفاع هم نداري و به خود هم حق دفاع نمي دهي. تو خودت دليل همه ناكامي هايي، چرا آمدي؟ به كسي ربطي ندارد كه كودك بودي، كه هيچ چز نمي دانستي، مي خواستي بداني كه روزگار روزگار زيبايي نيست.... مي خواستي بداني.... به خاطرات چه ربطي دارد.... خيال كرده بودي كه بيايي و بروي خاطرات تو را رها مي كنند، به ما ربطي ندارد كه تو در يورش ريگها مقصر نبودي.... و دوباره دستي بلندت مي كند...." مشتي كه از راست خورده اي تو را به چپ مي چرخاند و مشتي كه از چپ" باز بر زمين مي افتي، گرد و غباري برپاست. هنوز گيجي كه چه شده؟ آرام پشت پنجره نيمه باز اتاقت نشسته بودي و مي نوشتي، لحظاتي صدايي آمد، مادر است، پدر است. باز همه جا آرام مي شود. شب از نيمه گريخته و تو باز بيداري. باز صدايي مي آيد، صداي پاي شايد خواهر، شايد برادر، براي رفع تشنگي دوام تا صبح.

باز قلم را مي چرخاني اما اينبار صدا پشت در اتاق توست، صدا دستگيره را مي چرخاند، صدا خشمگين وارد مي شود. قلم مي افتد، صدا انگار آتش گرفته و آنقدر خشمگين است كه حتي لحظه اي اجازه نداري، اعتراف، توجيه، دفاع. صدا يقه ات را مي گيرد و همان.... پرتاب شدن به ميانه نداشتن ها....

اين چه سرنوشت كوير زده اي بود كه توي آفتابي را در آن درخشاندند، خدايا از گرماي اينهمه ترك خفه شدن يعني چه، آفتاب بودن و در كوير زيستن يعني چه، ترك و تشنگي يعني چه، عشق و سراب.... يعني چه تو و بودن.

ديگر صبر از چشمانت مي برد، قهر مي كند و جاري مي شود. بلند بلند گريه مي كني. خدايا چه معجزه ايست. صدا باز يقه ات را مي گيرد و مي كوبد به در و ديوار قفس جسمت.

روحي شكسته و بي روح، جسمي درنده بي دفاع، تو كه اينگونه نبودي.... تو آن بودي كه هرصبح خورشيد نرم و مستانه چشم هايت را مي گشود و چشمه به ناز و نياز صورتت را بوسه باران مي كرد. تو آن بودي كه روزي افسار همه كوهها به دستت بود. سرنوشت اسب ها را تو تعيين مي كردي، فرمان جاري شدن زندگي را تو دستور مي دادي، كه روزي مغرور و محكم، استوار و مهربان بر بلندترين قله ها مي ايستادي و حكم مي راندي بر زمين و آسمان.... چه شدي.... چه چيز تو را به نشستن پشت پنجره و آهسته نوشتن هاي شبانه راضي كرد. تو كه روزي طنين صداي شكوهمندت قلب همه كائنات را از عشق و ترس مي لرزاند. تو كه روزي در هر چه مي نگريستي از شرم و شوق آب مي شد. اشك را هيچ گاه نديده بودم اينگونه با صداي بلند رسوا كني، خون را هيچ گاه نديده بودم اينگونه گستاخ بر گونه هاي مهربانت برقصد و تو باز تقاص بودن، نبودن و جرم بي بخشش تولد را پس مي دهي و دو دست ديوانه و وحشي يكي از راست تو را به دروغ زندگي و يكي از چپ به زندگي دروغ مي گرداند و تو هر چند قدرتمند اما گويي خودت هم راضي هستي گويي لذت مي بري از اينكه حق "بودن" را از تو بگيرند خودت را رها كرده اي به زير مشت هاي خصمانه و احمقانه دنيا.

.... اصلاً، كسي حق نداشت مرا بياورد. حالا اين منم كه مي خواهم همه چيز و همه كس را به باد اعتراض و فرياد و اشك بگيرم. چه كسي، با چه حقي بي آنكه از من بپرسد مرا به سفر فرستاد؟

دست با خشم و خشمگين تر و ديوانه تر بسوي تو مي دود، مچش را مي گيري و برمي گرداني آنگونه كه صداي شكستن و درد از آن برمي خيزد. همه را كنار مي زني و در قلب تيرگي بسوي بلندترين قله دنيا، نزديكترين قله به عرش. عرق خشم و عصيان، اشك درد و شكستن غرور، خون و خاك تسليم شدگي، مي رسي بر بلنداي هستي، دستانت را بالا مي بري و فرياد مي زني.... آي اي آنهايي كه مرا مهيا كرديد، آي اي آنهايي كه مرا راهي كرديد، آنهايي كه ديگر سراغي از من نگرفتيد.... هيچ كدام پرسيديد اين قرنها قرن در اين زمين كور و كر چه كردم، چگونه گذراندم .... آه .... چرا خاموشي، چرا سكوت كرده اي، نمي خواهم اينگونه نگاهم كني. بجاي آن لحظه اي آرام بگير و بگو كه به چه حقي در دنيا طلوع دادي ام. من كه فقط تو را مي شناختم. به چه جرمي بي سلاح و مغلوب به باد خشم و نفرت خاطراتم دادي، به جرم كدام فهميدگي و آگاهي اينهمه صحنه هاي وحشت خيز و عبرت انگيز ميهمانم كردي.... من كه فهميده نبودم.... ديگر آه و حسرت امانت نمي دهد. عاشقتر از آني كه از اين بيشتر بر سرش فرياد بزني. سرت را پائين مي اندازي و بروي زانوهايت ويران مي شوي صورتت را ميان دستانت مي گيري و صاعقه مي زني و مي باري.... بزير قله، پائين كوه، همه ذرات، كائنات، آفرينش، حادثه و خاطره و در عرش خداوند خدا و فرشتگان و مردگان غمگين و مبهوت خيره مي نگرندت.... بر مي خيزي بي آنكه حتي نيم نگاهي بر زمين و آسمان بيندازي، ديگر حتي دوست نداري به پشت آن پنجره مهربان بر گردي و بنويسي. هق هق گريه مي كني با تني خسته و خاكي. كائنات حيرت زده راه را برايت باز مي كنند و تو از ميان سيل تماشاچيان بهت زده كه با اينهمه هنوز هم چيزي از تو نفهميده اند در تيرگي راهي به ابديت و نيستي فرو مي روي و به جاودانگي مي رسي .... ( 19/9/83 )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 

 

 

 

(15/8/86 سه شنبه)

بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه كنم

.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 

 

 

(11/8/86 جمعه)

امروز دور از دست تو را به ناشناس سپردند. دور از چشم هاي نگرانم.  نفس به نفس مي پرم تا هي به تو نزديكتر شوم. تا مبادا گمان كنم تا ديدن دوباره ات نفس هاي بیشتری باقي  است.... بي تو هر روزمان روز مبادا شده است.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 

 

 

(9/8/86 چهارشنبه)

امروز

    آرزوها را

               كاشتيم به اميدي

غافل از زميني كه

          از ازل عقيم بوده است

       اگر رشد نكني

                   اگر دوباره سر از خاك بر نياوري

اينهمه باران را

   به اميد كدام دريا بباريم

 

اي لنگر تسكين

اين شكست در چشم هاي من

                           به هيچ تاريخي

                               و هيچ خاطره اي بر نخورده است

دست هايم خاليست

               و اين سفر طولاني....  

 

نمي رسم به ايستگاهي كه

                           تو را برده است

چه كنم؟

براي نارضايي باورم

        و روحي كه تا ابد

                     كينه خاك را به دل گرفته است

 

   

  

 

                       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 

 

 

(8/8/86 سه شنبه)

با توام

      اي لنگر تسكين

         ....

هرچه هستي باش!

                        اما

                             باش!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 
 

 

رنجانده ای مرا

و امروز

که همه راههای بازگشت

                                 بسته است

و هیچ راهی نشان ندارد

             از معجزه ای بدون شکستن

چگونه دوام خواهم آورد

         میان سنگ تمام تو

                      و چشمه بی وقفه دلتنگی ها

کاش

خدا راضی می شد

        با آتش این پرده ها و

                         نمایشی که پایان نمی گیرد

گم کرده ام

            رد قصه را

و هر شب

چشم بسته می دانم

                  از خواب خبری نیست

و این باران همیشه

                 اتاق را ترک نخواهد کرد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 

 

آنقدر خیس شدم که آسمان به من بد گمان برده است.

انگار دیگر باور ندارد روزی از دریا به ساحل بغلتم و به امیدش ساعتها بر ماسه ها آرام بمانم. من سقوط کرده ام از چشم هایم. دیگر کسی گمان نمی کند خیسم

گمان نمی کند هنوز هیچ چیز را باور نکرده ام. خستگی امروز برایم ماندگارتر از همه شده است و حتی تو که روزگاری آفتابم بودی از ساعتهای آبی ام بی خبر مانده ای

دلم گرفته است و انگار نمی خواهند تمام شوند این صفوف خیس و از گونه هایم کوتاه بیایند .... دلم گرفته است و از تداوم آن پائیز ناگزیرم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 
 

 

تو را از تو ربوده اند

  و این تنهایی ژرف است....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط فهیمه دهقان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک می‌رسد. نومیدی هنگامی که به مطلق می‌رسد، یقینی زلال و آرامبخش می‌شود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطراب‌ها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جاده‌ها همه خلوت، راه‌ها همه برچیده و چه می‌گویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیده‌ام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
رسول يونان
عطاالله مهاجراني
قیصر امین‌‍پور
حسین پناهی
دکتر علی شریعتی
ابوالفضل پاشا
اسماعیل امینی
شمس لنگرودی
سیدعلی صالحی
امیر سربی
سروش مشایخ
محمدرضا طاهری
سمیرا نوروزی
سیدالیاس علوی
علیرضا راهب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM