![]() |
![]() |
|
| به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست ---- زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس |
|
وقتی که نمیشود ننوشت.... همان وقتی است که فشار چنان قدرت میگیرد که بعد از یک روز کاری سخت جسمی و روحی، بعد از پیادهروی، زیادهروی طولانی طولانی، آنقدر خستهای که خواب از در و دیوار میبارد، همان که آرزویش را داشتهای همیشه، اما نمیشود انگار با خواب مرگ میبارد بر سرت خواب مثل صاحب عزا کنار میایستد تا دردها تشییع کنندت. نمیشود، باید جای خالی تابوت را پر کنی، باید بروی زیر بارهای سنگینی که روی دوشت زندگی میکنند. درد دارد، خیلی هم درد دارد، از همیشه هم بیدرمانتر است. چشمهای قرمز سمیه وقت بدرقه مادرش از جلوی چشمت نمیرود، من که طاقت ندارم چه رسد به چشمهای سمیه، یاد بغض افسانه پشت تلفن از مرگ پدرش، یاد سیگارهای در سکوت مائده وقتی درد نگاههای تجاوزگرانه پدر و برادر داغ سیگاری شده است روی بازویش، جان دادن روح زهرا بعد از شبهای ممتدی که تنش را به قیمت پایینتر از لباسهایش میفروشد و حالا شبی از این میان با خویشتنش روبرو میشود، یاد اشکهای آهسته نرگس وقتی به کتک فکر میکند، مثل پروانه که زیر چرخهای کامیون سبک میشود و بی که بدانی تا یکسال برایش آرزوی گشایش کرده باشی.... مثل ماهرو که طاق کسری به دلتنگیهایش زنگ نمیزند، مثل سینه سرفههای عاطفه، مثل.... مثل.... مثل.... مثل.... مثل..... مثل.... مثل.... مثل... مثل «مادرم که شکل پیری من بود»، مثل تو، داغ تو از همه داغتر بود . . . . مثل مغز متلاشی من روی دفتر . . . . مثل اشکی که میریزد، میریزد، میریزد، میریزد، مییییرییزددد، میریزد و فایده ندارد مثل مرگ که میرقصد جلویم و مرا در آغوش میگیرد و رها میکند، میگیرد و رها میکند مثل این مرگ لعنتی که آنچنان خوب میرقصد تا خودم برایش دست بزنم و با اینکه هرگز بلد نبودهام، برخیزم و همرقصش شوم.... و چشمهای سمیه، صدای افسانه، تن زهرا، ذهن نرگس، بازوی مائده و مثل همهای که یک فیلم تکهپارهاند روی مغزم، خراش عبور قطار روی ریلی زنگزده. مثل نابودن فهیمه زیر پوست، پارچهای که روی بههمریختگی اتاق میکشیم، به ادامه دادن، ادامه میدهد........ خــــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا همین جا که ایستادهای، روی رگ گردنم، بمان. حتی یک رگ هم جابجا نشو. اوضاع از همیشهای که فکر میکنم خرابتر است، خرابتر است. آنقدر که میترسم بعد از مرگ هم جنازهام را پیدا نکنند حتی یک رگ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
هنوز اگر هزار سال بگذرد و من سر بر این بالش بگذارم آنقدر رویا به سرم هجوم میآورد که خواب که هیچ، مرا بر من حرام میکند. چارهای نیست باید بالشم را عوض کنم و خانهام را و با اولین پرواز از یاد بروم.... هزار سال گذشته است. من از یادها رفتهام و از دفتر خاطرات خواب. اما هر بار که سر بر بالش جدیدتری گذاشتم، آرزوی سرزمین دیگری، بالهای دیگری را به یادم آورده است. همچنان کوچ میکنم، از خوابی به خواب دیگر و یادها چون دستههای مرغابیان با من مهاجرت میکنند....
برگرد جاده حال بهتری دارد و خواب کوهستان با سکوت بالهایش را گروگان گرفته و دیگر حساب نمیبرد از تفنگت
قوانین جدید چرخهایت را از کار میاندازد برگرد جاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
میخندم به باد که اغلب بیموقع میوزد میخندم به ابر که اغلب بر دریا میبارد به صاعقه نیز میخندم که فقط میتواند چوپانها را خاکستر کند و میخندم به... تا شاد زندگی کنم من میخندم
اما دنیا غمانگیز است واقعا غمانگیز است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
مبتلا گشتم در این بند و بلا کوشش آن حقگزاران یاد باد یاد باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
تمام این راهها که رفتهام به خیال تو بوده است. اینجا روبرویم، میان من و قلمم، میان چشم و پلکم، میان مغز و ذهنم، میان من نشستهای و میبینی از درد قلم میگیرم، از درد دفتر باز میکنم، از درد مینویسم. اما تویی که میان منی و از همه که فراتر از پوستم را ندیدهاند، بهتر میدانی، نه، اصلا خودت هم میدانی که فقط تو میدانی نه هیچکس، نه هیچ چیز دیگر. تویی که میان منی، میدانی این دردها کاهش نمییابند هرچند قلمها فرسایش یابند، هرچند مغزم سایش، هرچند پایم شکسته، دلم به گل نشسته.... کاهشی نیست این افزایشها را، چه سنگین تمام میشود بر شعور دویدن و نیافتن و هرچه بیشتر، کمتری که توهین زمین است. مغزم درد میکند، خدایا این غده دردمند را برمیداری؟ از همان ابتدا معلوم بود به همه راهها فقط من نمیدانستم، این همه سال راهها سر به سرم گذاشتهاند، از هر طرف که زودتر مینمود، رفتهام. جادهها بیحق، بیاجازه با پاهایم شوخی کردهاند، شوخیای که به دل نمینشیند. برای هیچ آسفالتی فرقی نداشت که این قدمها امید داشتند، استوار بودند... این قدمها میخندیدند روزگاری.... از خستگی، خستهام. از قلمم که خیال کرده است تنها او را دارم و چه ساده است این قلم که یکبار آبی مینویسد، یکبار سیاه و یکباره تمام میشود و قلم دیگر میرسد با شکل دیگر، رنگ دیگر. از فکر بیزار شدهام. از عقل که خیال میکرد میفهمد. از عشق که خیال میکرد عطیهایست کیمیاگر. عشق، از هر روزن که آغاز شد از همان روزن سیل روان شد و برد.... تویی که درون منی، منی که بوضوح نیستم. آشکارا این تویی که میبینی، میشنوی، آگاهی، تنها نمیدانم این وسط چه کسی است که اینگونه خشم گرفته بر این کاغذ نازک آواره. نمیدانم این میان چه کسی است که بغض کرده و با سدها لجبازی میکند. سیلی به صورت اشک میزند. اینگونه که بیاهمیتی سایه بر اهمیت انداخته سبکی چنان سنگینی میکند که در انفجار میافتی. این سبکی پرواز نیست، این سنگینی نشست نیست و این انفجار بیهوده مقاومت میکند در برابر احتضاری که مرگ نیست، زندگی نیست. مغزم درد میکند، خدایا این غده دردمند را بردار؟!.... تویی که منی، بایست و از فکر و عشق و عقل مرغوبی که در شش روز ساختی، شش قطره در جهل جهان بریز. تویی که منی از پوست که برم داری قلم و جاده و جهان، از فکر که برم داری عقل و عشق و خیال، از من که برم داری کائنات آسودگیاند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
«روح زندانی من، تشنه قرنهای بیباران! کوزهها را همچنان خشک و غبارآلود بازگرداندهام. شرم دارم که آنها را به تو - که در بازگشت بیامید من از این هجرت ناکام به دیدارم خواهی آمد- پس دهم. کوزهای را پر از اشک کردهام و کوزهای را پر از خون، این دو را نگاه میدارم. و تو، تشنه مجروح و عزیز من! چشمهایت را به من مدوز! ببند، من از دیدن آنها رنج میبرم.
تا سحر اي شمع بر بالين من امشب از بهر خدا بيدار باش سايه غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش . . . . اندر اين زندان، من امشب، شمع من دست خواهم شستن از اين زندگي تا که فردا همچو شيران بشکنند ملتم زنجيرهاي بندگي»
(سالروز آغاز پرواز) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
از هر مویی که بیشتر خوشتان آمد زودتر به باد دهید تا جهان را بادهای سیاه و زرد بگیرد و درختان بخشکند، تا گلها اشتباهی نگیرند دنیا را با باغ، تا ستارهها شب را با آسمان، تا من، خودم را به جای جهان، آنقدر که آب آمد و همه قارهها را گرفت، اما قارهها را نبرد، غافل از اینکه قارهها به درون من فرو رفتهاند ، غافلم، همیشه خودم را به غفلت میزنم و با شکستن هر سد، چشمها از درد باز میشوند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
راه به جایی نمیرسد با شعر با شهر هم این کنج برایم هم شعر شده است هم شهر خودش کتابی است که تجدید میشود هر شب
با این برف سبز که نشسته است بر درختان بهتر است شکوفهها
زیر این ملافه سفید برویند زیر همین ملافه بمیرند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
امشب را نباید در شمار شبها آورد، انگار خورشید کوشهای پنهان شده است. لای کتابها، زیر پتوی من، و قصد دارد در ثانیهای که همه شب را باور کردهاند دست تو را بگیرد و از پشت پنجرهها همه را غافلگیر کند. با تو میروییم اما نمیدانیم که رنگ گلهای ما، همرنگ گلهای تو نیست و از چشمهای که تو آب نوشیدهای سیراب نشدهایم. این چشمه خشک و "تو"، درختی که با پاییز رفت و هر چه بهار منتظر ماند بازنگشت از زیر برفها. بهار شروع نشد و به دنبالت، تابستان و پاییز و زمستان، و به دنبالت، سالها روان شدند. امشب در شمار بیشمارگی نیست.
(دوم اردیبهشت)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|