![]() |
![]() |
|
| .... تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم .... |
|
این روزها که می گذرد ، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور .... تا چشم های خسته ی خواب آلود از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرند .... در جستجوی دوست .... و خواب نان تازه نبیند .... جز پیش پای عشق .... خواب و خیال باشند .... آن روز .... محتاج استعاره نباشد .... این روزها که می گذرد ، هر روز . . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 توسط فهیمه دهقان |
|
|
پدرم! اگر بدانی در همه سالهایی که از تو دورم با چه راهزنانی برخوردم تا آخر عمرت «که دراز باد» از غصهام خواب به چشمهایت نخواهد آمد....
مگر سر بر سینه خودت بگذارم و گریه کنم که آرام بگیرم، خدا.... چرا حالا دیگر گلهای قالی برایم از گلهای باغچه زندهترند؟....! و ترجیح میدهم به عصایم بیشتر از دستها اعتماد کنم و به دشمنانم بیشتر از دوستانم؟....! . . . .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 توسط فهیمه دهقان |
|
|
«.... این فکر از اوان کودکی در من وجود داشت. زمانی که هنوز به مدرسه میرفتم با دوستان نزدیکم گروهی را به نام «انجمن دوستان» تشکیل دادیم. در اتاق در بستهام قسم یاد کردیم که در تمام دوران زندگی با بیعدالتی مبارزه کنیم. آن روز در حالی که اشک میریختیم برای این هدف سوگند یاد کردیم. فکری بود غیرعملی اما وای بر کسی که به این مرام میخندید. وقتی میبینم اعضای این «انجمن دوستان» مبدل به پزشکهای قلابی، وکلای بیارزش، سیاستمداران دوپهلو و روزنامهنگاران رشوهگیر شدهاند، آتش از دلم زبانه میکشد. هوای دنیا به نظرم خشن و خام میآید. گرانبهاترین بذرها جوانه نمیزنند و در زیر علفهای هرزه و انگل خفه میشوند.» (نیکوس کازانتزاکیس (زوربای یونانی))
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط فهیمه دهقان |
|
|
من، آدمیست که راه میرود و کفشهایش از او خاطرات فراوانی دارند. راه میرویم و میگذریم.... قلمم را مجبور کردهام از هر چیزی بنویسد. من و قلم و کفشهایم دیگر دوست نیستیم. سه همکار ساکتیم.... اما هنوز فقط قلم و کفشهایم میدانند من کجا زندگی میکنم و کجا زندگی نمیکنم. من و قلمم، من و قلمم، من و قلمم در دستهای هم موم شدهایم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 توسط فهیمه دهقان |
|
|
نومید نیستیم ز احسان نوبهار هرچند تخم سوخته در خاک کرده ایم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
با خود فکر میکرد؛ من میخواهم اینجا زندگی کنم؛ میخواهم برای همیشه مثل مادر و مادربزرگم اینجا زندگی کنم، مسئله به همین سادگیست. فقط جای تاسف دارد که در زمانهای زندگی میکنم که آدمها باید خودشان را آماده کنند تا مثل یک حیوان زندگی کنند. اگر آدم بخواهد زنده بماند و زندگی کند نمیتواند در خانهای که نور از پنجره آن به بیرون میتابد و توجه سایرین را جلب میکند به سر ببرد، بلکه باید در یک سوراخ زندگی کند و روزها از انظار مخفی بماند. این بلایی است که بر سر ما آمده است.
روزگار آقای مایکل- ک (جی.ام. کوتزی) برنده نوبل ادبیات 2003
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
سپرده ام اهدا کنند قطعاتم را از دلم گرفته تا لولایی که آغوشم را باز می کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
تمام هستی خود را مگر نثار نکرده بگو برای تو دیگر دلم چکار نکرده به شوق تو مگر از مادر و پدر نبریده مگر برای تو از خانهاش فرار نکرده کدام راه نشان دادهای به او که نرفته کدام حکم که با رغبت اختیار نکرده مگر غمت نکشیده به چارسوی جهانم مگر به حسرت و غربت مرا دچار نکرده تمام عمر چنان پایبند عهد تو بوده که اعتنا به جفاهای روزگار نکرده اگر ز درد گشوده دمی زبان به شکایت هزار زخم دگر هست و آشکار نکرده فقط برای تو آری، فقط برای تو ای عشق چهها که با دل من چرخ نابکار نکرده (فاطمه سالاروند)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفرها را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم.... (حسین پناهی) سوال؟! سوال؟! سوال؟! سوال؟! سوال؟! نپرس! بلد هم باشم جوابت را نمیدهم. بهتر است تلخ یا شیرین همین زیر اتفاق بیفتند، زیر همین پوست. زیر پوست جای خوبیست برای اندوه، برای سکوت، حتی برای اشک. صلاحشان را بهتر از خودشان میدانم و همیشه نصیحت میکنم آنقدر نیایند که سیل شوند، که پوست پاره شود، که.... اما این پالتوی پوست کهنه سرانجام زیر بارانی به ناچار بند از بند توانش میبرد، خیس میشویم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
بهار و گل به درختان دوباره جان بدهند اگر خزان و زمستانشان امان بدهند . نه دل من و تو به دریا زدیم حوصله کن که عشق و مرگ به ما راه را نشان بدهند
همیشه درست زیر تابلوی توقف ممنوع اتفاق میافتد عشق.... عجیب است هیچکدام از تجربههای غمگین و سهمگین گذشته هم به کار نمیآیند.... عجیب است که خیال میکنم بزرگ شدهام. در برابر آن تابلوی بیمحل تنها کاری که از دست برمیآید اینکه؛ نگاهم را بدزدم.... یعنی دیر شده است؟!.... یعنی مثل سلولهای کنجکاو سرطان است عشق؟!.... یعنی نمیشود بیرونش کشید؟!.... خدای من! من از تو قول عشق گرفته بودم که قبول کردم وارد بازی شوم! و تو قول داده بودی که عذاب نکنند؟! تو قول داده بودی.... از تو قول گرفته بودم....
پس از زلزله پیشین چیزی بهجا نمانده است. و بر ویرانههای باغهای تخیل که نمیشود زندگی ساخت. این تابلوی همیشه، درست روی مادر گسلهای زمین توقف کرده است، از اینجا مرزهای به هم ریخته را میتوان دید.... . . . . من دیگرم (با تاسف): تو همیشه فرار کردهای و همیشه همه حوادث به همان سرعت با تو دویدهاند.... من دیگرترم (با تمسخر): زیر این تابلو جای مناسبی برای خسته شدن نیست، دوباره فرار کن....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
بساط دهر نیرزد به زحمت چیدن چه چیدنیست که باید نچیده برچیدن بیفایده است. از پساش برنمیآیم. دیگر کاغذ سبکی هم راه نفس را بر حواس میبنند، این که نشد زمین؟! گاه آنقدر خالی میشوم که بر هوا غلبه میکنم، این که نشد آسمان؟! راه را اشتباه آمدیم. پس از این مسیر سخت کسی فکر برگشتن نمیکند. آنقدر سنگ از سر گذارندیم که فقط مینشینم و بیهوده سبکسنگین میکنم تا ببینم کدام قویتریم، من یا زمین یا آسمان.... کوچ بیهودهای بود.... وقتی سفر رقم خورده است چمدانت بسته میشود. دستت را میگیرد و دور میشود. رقم میخوری جاده به جاده. راه که گم شد، سفر تمام میشود.... قبرستانی هست که هر شب به من سر میزند. فاتحه میخواند، فکر میکند، فاصلهاش را با من تنظیم میکند.... قبرستانی که هر بار بر سرم میآید، لیست جدید میخواهد. و تا شب بعد سرگرم کندن میشود.... (سرگذشت مرد تهیدستی که دلش نمیخواست دستش تهی باشد، دلش تهی باشد و دست آخر جاهای خالی را با اشک پر کند....) دست بردار از روی قلبم، بگذار بتپم، بگذار پر و خالی شوم از حیات.... دست بردار.... مقدورم نیست. تمامش کن. امشب برای لیست جدید فقط یک نفر دارم. فردا شب لیست جدیدی نخواهیم داشت و از پسفرداشب دیگر قبرستان به اینجا سر نخواهد زد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
بر غنچهای که پژمرد از حسرت شکفتن بگذشت آنچه بر ما در آرزوی گفتن . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونان که بايدند نه بايدها مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخورم عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم باشد برای روز مبادا....
(۸۶/۸/۸)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آبان 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
هی تاکسی! نگهدار! اگر راست میگویی مرا به بهشت ببر! (رسول یونان)
این روزها همه فکر میکنند سرم جایی گرم شده که پیدایی نیستم. چقدر درست فکر میکنند و همین که فکر میکنند کار درستیست....!؟ سرم سرانجام گرم شد و برای زمستانهای متوالی جهان جای نگرانی نگذاشت. اینجا کوره آدمسوزی است، سخت گرم است و همه درختهای سبز، زرد از آب درآمدند و تا به حال اینگونه دلگرم نشده بودم که خاکسترم بهجا بماند....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آبان 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
مثل همیشه آخر حرفم، و حرف آخرم را با بغض میخورم! (قیصر امینپور) بهترین کار همین بود؛ زمین را دور بزنم. از نیاز مبرم به .... شاید از این میان روزی برسد که خسته نباشم.... .... آماده باش برای خودکشی. آنها تصمیمشان را گرفتهاند. آرزوهای کوچکی که حالا برای خودشان قاتلانی عجول شدهاند. زیر خواب پنهان نشو. از راه نفس پیدایت میکنند، و راه بر تو میبندند و.... یک روز صبح کنار جادهای از جادههای جهانی که دورش زده بودی، پیدا میشوی و این مرگ دلیل پیچیدهای ندارد؛ نفسهایت تمام شدهاند ./. و همان کنار خوابت برده است و ردی از هیچ آرزویی نیست....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز دل ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت چقدر خوبه که خدا، خداست نه هیچکس دیگه وگرنه اگه هر کس دیگهای جای خدا بود روزی هزار بار باهاش دعوام میشد و اصلاً تا حالا یا من اونو کشته بودم یا اون منو....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
. سردمه مثل یه قایق یخ کرده رو دریاچه یخ، یخ کردم عین آغاز زمین زمین؟! یکی اسممو گفت؟ تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز میخوند؟ جیرجیرک آواز میخوند تشنته؟ آب میخوای؟ کاشکی تشنهم بود گشنته؟ نون میخوای؟ کاشکی گشنهم بود په چته، دندونت درد میکنه؟ سردمه.... خب برو زیر لحاف صد لحاف هم کممه آتیشو الو کنم؟ میدونی چیه نازی تو سینهم قلبم داره یخ میزنه.... . . (حسین پناهی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم مهر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
چیست این مرگ که چون مرد در این پرده هول رفت، عنوان دگر یابد و مقدار دگر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
آدمیزاد تا زمانی که کودکه فقط یه بعد داره، پاکی. تو این عکس بچه هیچ تعریفی از روبروش نداره. اصلا متوجه نیست تفنگ یعنی چی؟ اون همه وسیله که سرباز به خودش بسته یعنی چی؟ حتی تعریفی از طرح لباس سرباز نداره. و اصلا براش قابل هضم نیست که اینهمه خشونت! که چی.... (چه با دلیل چه بی دلیل هرچند در هر صورت لزومی نداره). تنها چیزی که توجهش رو جلب کرده اخم سربازه و فقط توی ذهنش همینه: چرا به من اخم کرده و اونقدر پاکه که مثل آینه این اخم رو نشون داده. و سرباز؛ کودکی که حالا بزرگ شده. همه تعریف ذهن کودکی یا از بین رفته یا تبدیل شده و سرباز هم متوجه نیست که؛ چرا این آدم (کوچک) فرار نمیکنه؟ مگه نمیدونه اسلحه چیه؟ مگه نمیدونه این لباسها واسه چیه؟ مگه نمیدونه این لباسها رو آدم وقتی میپوشه که میخواد آدم بکشه؟ (شایدم این آدم (کوچک) آدم نیست هنوز....) همینطور از جنگ (نهایت خشونت) که بگیریم و بیاییم پایین حالا هر کدوم از ما به اتاق خودمون رسیدیم و فکر میکنم به بارهایی که با آدمهای اطرافم رودروییهایی دارم، متوجه نیستم؛ مگه نمیدونه من کیام؟ چرا در برابر من سکوت نمیکنه؟ چرا دفاع میکنه؟ و همواره صبح که از خواب بیدار میشم با شعار دفاع از عدالت و حق به جامعه پا میذارم.... . . . . اگه قرار باشه صد بار از این نوشته پاکنویس کنم، نود و نه بار بدون شک فکر خواهم کرد که کودکِ تصویر شاید فقط تصوری است و «انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد»....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
آمیخته است سود و زیان در حساب چرخ خواهی زیان او نبری سود او مبر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 توسط فهیمه دهقان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
"....اما امروز اینچنین روشن و سبک میرسد. نومیدی هنگامی که به مطلق میرسد، یقینی زلال و آرامبخش میشود. چه قدرتی و غنائیست در ناگهان هیچ نداشتن! اضطرابها، همه زاده انتظارهاست. هیچ گودوئی در راه نیست. در این کویر فریب سرابی هم نیست. جادهها همه خلوت، راهها همه برچیده و چه میگویم؟ هستی گردویی پوک! به انتهای همه راهها رسیدهام. جهان سخت فرتوت و ویرانه است. چه کنم؟"
|
|
RSS
|